پسر من ...تاج سر من...
دلبندم این روزها سخت یا آسان سرد یا گرم می گذرد ولی وجود تو و گرمای وجود تو ما را بس.
به 18 ماهگی رسیدی و برای ما با استرس سرما خوردگی و تب تو همراه بود و تاکید دکتر برای به عقب انداختن واکسن و صبر ما برای بهبود کاملت تمام کارها را به هم گره زد. هوا خوب بود و یک روز قبل از واکسن تو به پارک رفتی و روز بسیار خوبی داشتی...و ما به یاد کریسمس در لارناکا و دبی متحیر بودیم که چقدر زود ، بزرگ می شی و از لحظه لحظه هایت چه ساده لذت می بری.
وزن زیادی اضافه نکردی 11 کیلو خیلی کمه جوجه ی من. بس که در حال دویدنی..قدت بلند شده و الان 85 سانتی متری. باید حداقل 3 کلمه حرف بزنی فکر کردم ؛دیدم چقدر گستره ی واژگانت بیشتر از این حرف هاست.
ماما...بابا...نو(نون)...ما(ماست)...مو(موز)...مااااا(صدای گاو)...آپو(هاپو)...تاد(افتاد)...آآآن آآآن(ماشین)...ااایی(علی)...نی نی...آب...اموم(حموم)...این این این...امو(عمو)...
عاشقتم .


پسر من ...تاج سر من...
